صَــــدٌمیـــش :)


انقدر نگفته هست

که به گفتن نمی رسیم ....




بی ربط نوشت: امتحانا شروع شده و منم که در این مدت بیکارترینم -ـــ-

واسه درس خواندن متونمون بیگانه آلبر کامو رو خوندیم... من فهمیدم به هیــــــچ عنـــــوان جنبه اگزیستانسیالیسم ندارم .... نه اینکه یهویی به طرز غیرقابل باوری تغییر کرده باشمـــا... فقط خیلی مٍلو  رو ناخودآگاهم تاثیر گذاشته -ــ- به یه مقطع عجیبی از پوچی رسیدم-ـــ-


ب.ن۲ : یه مدت لپتاپم خراب شد... انقدر بچه ی درس خون و با فرهنگی شدم :) تو همون یه هفته ای که نبود چند تا کتاب خوندم :) .........


ب.ن۳ : همیشه فکر می کردم صدمین پست قرار چیز خاصی باشه :) ....

بهانه ای بود برای با هم بودن (در این حد شعاری :)


و اینکه در آخر : گرچه این عاشق شدن های زمینی خوب نیست...

                     اتفاق است و میافتد دل که سنگ و چوب نیست...


(خیلــی بی ربطِ خودمم فهمیدم :)


آخر شب بود و هذیان های به وبلـاگ پاشیده من -ـــ-

زیاد جدیم نگیرین...

خودمم نمی گیرم...


۹ ۴

هشتگ چینج :)


یه جایی به خودت میای می بینی اگه همین الـان زندگیتُ تغییر ندی
زندگیت تو رو تغییر می ده ...


بی ربط نوشت 1 : وقتی از شدت بی خوابی رو به قبله می شم از این سری سخنان حکیم زیاد می گم :|
دیشبـم وسط بی خوابی وقتی داشتم تو فاز خودم می خوندم "من قتل های اخیر زنجیره ای تو ام ... من هم جیره ای تو ... " یهو به ذهنم رسید همین الـان باید زندگیمو تغییر بدم
خلـاصه که #نیو_لایف_لودینگ و ایـنا :))

بی ربط نوشت 2 : دیدین وبلـاگم یه ساله شد ؟ ^_^
خوشحـالم که هستین *__*

ب.ن 3 : این همه منتظر  Suicide Squad بودیم تهشم اینجوری شدیم :|||||||
واقعـا حیف اون هم انتظـار ............

تنها نکته مثبت فیلم :

The Joker: Question! Would you die for me?

Harleen Quinzel: Yes.

The Joker: That's too easy. Would you... would you live for me? Hmm?

Harleen Quinzel: Yes.


۸

یگنوراو !! ...


درست همان وقت که فهمیدم

 " درد " از هر طرف خوانده شود یکی است ،
 " زخم " از هر زاویه ای یک مفهوم را می رساند ،
و  "آه " از گلوی من باشد یا تو ... در هر صورت می سوزاند ،

ایمان آوردم به بی تاثیر بودن وارونگی ...



بی ربط نوشت : هستم ولی خستم :)

۹ ۵

من خیلـــــــی بی شعورم :|

دیشب طرفای 12:30 جلد اول بی شعوری رو تموم کردم ... یه جا باید به خودت امتیاز می دادی از 100 شدم 71 !!! ینـــی در این حد بیشعورم من :|

کاری ام نمی کنمــا ... نمی فهمم چرا ...


دیروز رفتیم سینما "من" ... فیلم جدیدی بود ... نمونه مشابهش تو سینما ایران تا جایی که می دونم خودش بود ... اما من اصــــــلــــــا به این لیلـا حاتمیِ جیغ جیغو عادت نداشتم :)


یه نکـــــته ی خیلـــــــــــــــــــــــی مهم !!

خبرا رو یهویی به آدما ندین :|

من تو چند روز گذشته چند تا چیز فهمیدم که کمرم به معنای حقیقی شکست ... مخصوصا تو دومی :

1 - من 19 سالم نیس :| 20 سالمه .... (دوستم گفت و منُ کلی شک زده کرد :| )

2 - آناناس از رو درخت در نمیــــــــاد !!!!!!!!!! (نمی دونم چرا من همیشه تصور می کردم یه چیزی مثه درخت نارگیل هس که از روش آناناس در میاد :| )

3 - امروزم بعد این همه کلـاس رفتن فهمیدم اون حرکتی که توش راکتُ با دو دست می گیری بک هنده نه فور هند :| (آخه چرا دو تا اسم باید انقد شبیه هم باشن ؟؟؟ :| )



( اینم از سری پست های همینجور نوشتِ :| .... خیلی دلم می خواست قضیه آناناس رو به یکی بگم همدردی کنه بگه منم همین فکر رو می کردم  :| )

۱۸ ۳

چقـدر زمان لـازم است ؟


چقدر طول می کشد این فراموش کردن ؟

شنیده ام کمی زمان همه چیز را حل می کند ...

خاطرات را چه ؟ خاطرات را هم در خودش حل می کند ؟

منحنیِ لبخندش در ذهن لعنتی ام ...

صدایش که چسبیده به حلزونیِ گوشم را چطور ؟ آن را هم حل می کند ؟


این بغض که در گلویم جا خوش کرده را چه ؟ می شود بگویید این یکی را زودتر حل کند ؟ قصدش خفگی است انگار...


 

این حال بد کلـافه ام کرده ... بگویید زودتر تمامش کند ...



اصلـا می شود بگویید خندیدن ... خوشحال بودن ... دوباره لبخند زدن ... چقدر زمان می خواهد ؟



ب.ن :چقدر حال من خوب نبود تو این چند روز :( الـان بهترم :)

ب.ن 2 :شما خوبین ؟!

ب.ن 3 :چه خبره که الـان اومدم 17 نفر on بودن تو وبلـاگ ؟ باز بیان قاطی کرده ؟

ب.ن 4 :راستی 300 روزگی ذهن خالی من مبارک و فـلـان :) :) :)

۱۱ ۴

کاش به تن شما ام بچسبه :)

پلـاستیک حباب دارِ یک ، دو متری جلوت ...

تکدانه هلو تو دست ...

صبح تا شب ...

شب تا صبح ...

فــــرندز ،

friends ،

FRIENDS


کاری به فانتزی های تابستون Lana Del Rey  و موج های مکزیکوی زدبازی  نداشته باشیم ... این تابستون به من که داره خوش می گذره :)

به شما چطور ؟ :)



خیــــلـــــی بی ربط نوشت : چند وقته دارم دنبـال یه کاسه ی گردِ گنده یِ رنگی می گردم ... واسه وقتایی که ناراحت بودم و می خواستم بستنی بخورم و کلـاه قرمزی ببینم ...

کاسه هه انقدر نیست و نابودِ که اگه کلـاس سفالگری برم خودم کاسه ی مورد علـاقه ام رو بسازم زودتر به نتیجه می رسم :| ...

نتیجتا که فعلـا دارم سعی می کنم ناراحت نشم :|


بی ربط نوشت : دارم "پاییز فصل آخر سال است"  رو می خونم :) خیــلی زیاد حس خوبی بِم می ده ... با اینکه اصن کتابِ شادی نیس :) حتمــــــا امتحانش کنین :)

۱۹ ۷

اینجا خبری نیـسـت ...


بیـدار شو آلـیس ...

نه این خواب به سرزمین عجایب می رسد ...

نه این راه به تی پارتیِ کلـاهدوز عزیز ...




بی ربط نوشت 1 : دقت کردین خوابا چقـــــــــــــدر هیجان انگیزن ... می خوابی و منتظر هیچی نیستی ... می خوابی تا غافل گیر شی :)

چند شب پیش یه خواب دیدم قابلیت کتاب شدن داشت ... یه دفترچه داشته باشین واسه خواباتون :) بعضیاشون واقعـا به درد بخورن :)

ب.ن 2 : همین الـان فهمیدم اتوپیا واژه ی یونانی به معنیِ ناکجا آبادِ ... انگار بعضی چیزا به قصد نبودن خلـق می شن  -__-

ب.ن 3 : یه سر اومدم دانشگاه ... دوباره درگیری با کلیـد پ و سرعت نت و فـلـان ... صندلیارو واسه کنکور چیندن ... ناخودآگاه به منم استرس وارد شد -__-  چقدر بگذره این استرسه کنکور از تن من می ره بیرون ؟ چقد دیر تموم می شن بعضی حسـا ... چرا تموم نمی شن بعضی حسـا ؟!

۱۵ ۴

دلم تنگ می شود ...

دلم برای این هفته ها ... این روز ها ... این ساعت ها ...

 برای این لحظه ها تنگ می شود ...

برای "انی اسئلک" ها ...

برای دوان دوان خود را به آب رساندنِ لحظه های آخر ...

 تا صبح بیدار ماندن ها ... تا ظهر خوابیدن ها ...


دلم برای "الغوث ... الغوث" های از تهِ دل ...

"یا علی" گفتن ها ...

تنگ می شود ...


دلم برای این ماه عجـــــــیــب تنگ می شود ...



پ.ن : آخرین نفسای ماه رمضونِ ... انشاالله این ماه رمضون آخرین ماه رمضونمون نبـاشه :)

آمــــــــــــین ...

ّ

ب.ن 1 : من از همین الـان دلم تنگ شد ...

ب.ن 2 : شما از کدوم کشور (!) ، استـان ، شهر یا شهرستان هستین ؟ اذون مغرب اونجا ساعت چنده ؟ :)

ب.ن 3 : سر سفره افطار یا اصن همین الـان منو دعا کنین :)

۱۳ ۸

می فهمم ! ...

می فهمم عزیز دلم ...

مثل نقش میخِ تابلوی تذهیب روی دیوار ...

یا مقدمه ی ناشرِ کتاب نوبل گرفته ...

یا نقش چوبِ بستیِ شاه توتیِ مورد علـاقه ...


تو هیچوقت نکته ی اصلی نبوده ای ...

اما اگر نبودی ... هیچوقت نکته ی اصلی ای نبود ...


می فهمم ...

حس مهجور مانده ها ، در تاریخ ...


پ.ن : بعضی آدم ها را در زندگی قدر بدانیم :)


بی ربط نوشت 1 : چرا قسمت بازدید کننده های من قاطی کرده ؟! دیشب رو 30 و خورده ای بود نیم ساعت رفتم اومدم شده بود 90 :|

مشکل منه؟ یا شما ام اینجوری شدین ؟!

ب.ن 2 : حالم خوبه دی دی دین دین :)




۸ ۳

سفید خالـی ...

بعضیی ها همه چیزند ...

مثل نقطه ی قرمز وسط پرچم ژاپن، که اگر نبـاشد ،

سفیـد خالی لطفی ندارد...


بی ربط نوشت 1 : پسـتا زیـادی بی معنیِ ... می دونم ! :)

ب.ن 2 : آخه حالـم خیـلی خوبه که ... نصفشم به خاطر والیبـالِ ... خودمو آماده کرده بودم سه ستِ ببازیم در نهایت فرجی شد 5 سـتِ ... به هیچ عنوان انتظـار برد رو نداشتم :) و این یه بـارُ دم تماشاچیـا گرم :)

ب.ن 3 : تازه دارم به ماه رمضون عـادت می کنم ... یکی نیس بِش بگه آخه عزیزِ جان ... به کجا چنین شتابان ؟

ب.ن 4 : خاطـرات یک بچه بی عرضه رو خوندین ؟ :) به نظر من بهترین پرفروش ترینِ نیویورک تایمزِ :)

۹ ۲
هر کی می نویسه، نویسنده نیس...شاید یکی باشه، ، ،مثه من....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان