چقـدر زمان لـازم است ؟


چقدر طول می کشد این فراموش کردن ؟

شنیده ام کمی زمان همه چیز را حل می کند ...

خاطرات را چه ؟ خاطرات را هم در خودش حل می کند ؟

منحنیِ لبخندش در ذهن لعنتی ام ...

صدایش که چسبیده به حلزونیِ گوشم را چطور ؟ آن را هم حل می کند ؟


این بغض که در گلویم جا خوش کرده را چه ؟ می شود بگویید این یکی را زودتر حل کند ؟ قصدش خفگی است انگار...


 

این حال بد کلـافه ام کرده ... بگویید زودتر تمامش کند ...



اصلـا می شود بگویید خندیدن ... خوشحال بودن ... دوباره لبخند زدن ... چقدر زمان می خواهد ؟



ب.ن :چقدر حال من خوب نبود تو این چند روز :( الـان بهترم :)

ب.ن 2 :شما خوبین ؟!

ب.ن 3 :چه خبره که الـان اومدم 17 نفر on بودن تو وبلـاگ ؟ باز بیان قاطی کرده ؟

ب.ن 4 :راستی 300 روزگی ذهن خالی من مبارک و فـلـان :) :) :)

۱۱ ۴

کاش به تن شما ام بچسبه :)

پلـاستیک حباب دارِ یک ، دو متری جلوت ...

تکدانه هلو تو دست ...

صبح تا شب ...

شب تا صبح ...

فــــرندز ،

friends ،

FRIENDS


کاری به فانتزی های تابستون Lana Del Rey  و موج های مکزیکوی زدبازی  نداشته باشیم ... این تابستون به من که داره خوش می گذره :)

به شما چطور ؟ :)



خیــــلـــــی بی ربط نوشت : چند وقته دارم دنبـال یه کاسه ی گردِ گنده یِ رنگی می گردم ... واسه وقتایی که ناراحت بودم و می خواستم بستنی بخورم و کلـاه قرمزی ببینم ...

کاسه هه انقدر نیست و نابودِ که اگه کلـاس سفالگری برم خودم کاسه ی مورد علـاقه ام رو بسازم زودتر به نتیجه می رسم :| ...

نتیجتا که فعلـا دارم سعی می کنم ناراحت نشم :|


بی ربط نوشت : دارم "پاییز فصل آخر سال است"  رو می خونم :) خیــلی زیاد حس خوبی بِم می ده ... با اینکه اصن کتابِ شادی نیس :) حتمــــــا امتحانش کنین :)

۱۹ ۷

اینجا خبری نیـسـت ...


بیـدار شو آلـیس ...

نه این خواب به سرزمین عجایب می رسد ...

نه این راه به تی پارتیِ کلـاهدوز عزیز ...




بی ربط نوشت 1 : دقت کردین خوابا چقـــــــــــــدر هیجان انگیزن ... می خوابی و منتظر هیچی نیستی ... می خوابی تا غافل گیر شی :)

چند شب پیش یه خواب دیدم قابلیت کتاب شدن داشت ... یه دفترچه داشته باشین واسه خواباتون :) بعضیاشون واقعـا به درد بخورن :)

ب.ن 2 : همین الـان فهمیدم اتوپیا واژه ی یونانی به معنیِ ناکجا آبادِ ... انگار بعضی چیزا به قصد نبودن خلـق می شن  -__-

ب.ن 3 : یه سر اومدم دانشگاه ... دوباره درگیری با کلیـد پ و سرعت نت و فـلـان ... صندلیارو واسه کنکور چیندن ... ناخودآگاه به منم استرس وارد شد -__-  چقدر بگذره این استرسه کنکور از تن من می ره بیرون ؟ چقد دیر تموم می شن بعضی حسـا ... چرا تموم نمی شن بعضی حسـا ؟!

۱۵ ۴

دلم تنگ می شود ...

دلم برای این هفته ها ... این روز ها ... این ساعت ها ...

 برای این لحظه ها تنگ می شود ...

برای "انی اسئلک" ها ...

برای دوان دوان خود را به آب رساندنِ لحظه های آخر ...

 تا صبح بیدار ماندن ها ... تا ظهر خوابیدن ها ...


دلم برای "الغوث ... الغوث" های از تهِ دل ...

"یا علی" گفتن ها ...

تنگ می شود ...


دلم برای این ماه عجـــــــیــب تنگ می شود ...



پ.ن : آخرین نفسای ماه رمضونِ ... انشاالله این ماه رمضون آخرین ماه رمضونمون نبـاشه :)

آمــــــــــــین ...

ّ

ب.ن 1 : من از همین الـان دلم تنگ شد ...

ب.ن 2 : شما از کدوم کشور (!) ، استـان ، شهر یا شهرستان هستین ؟ اذون مغرب اونجا ساعت چنده ؟ :)

ب.ن 3 : سر سفره افطار یا اصن همین الـان منو دعا کنین :)

۱۳ ۸

می فهمم ! ...

می فهمم عزیز دلم ...

مثل نقش میخِ تابلوی تذهیب روی دیوار ...

یا مقدمه ی ناشرِ کتاب نوبل گرفته ...

یا نقش چوبِ بستیِ شاه توتیِ مورد علـاقه ...


تو هیچوقت نکته ی اصلی نبوده ای ...

اما اگر نبودی ... هیچوقت نکته ی اصلی ای نبود ...


می فهمم ...

حس مهجور مانده ها ، در تاریخ ...


پ.ن : بعضی آدم ها را در زندگی قدر بدانیم :)


بی ربط نوشت 1 : چرا قسمت بازدید کننده های من قاطی کرده ؟! دیشب رو 30 و خورده ای بود نیم ساعت رفتم اومدم شده بود 90 :|

مشکل منه؟ یا شما ام اینجوری شدین ؟!

ب.ن 2 : حالم خوبه دی دی دین دین :)




۸ ۳

سفید خالـی ...

بعضیی ها همه چیزند ...

مثل نقطه ی قرمز وسط پرچم ژاپن، که اگر نبـاشد ،

سفیـد خالی لطفی ندارد...


بی ربط نوشت 1 : پسـتا زیـادی بی معنیِ ... می دونم ! :)

ب.ن 2 : آخه حالـم خیـلی خوبه که ... نصفشم به خاطر والیبـالِ ... خودمو آماده کرده بودم سه ستِ ببازیم در نهایت فرجی شد 5 سـتِ ... به هیچ عنوان انتظـار برد رو نداشتم :) و این یه بـارُ دم تماشاچیـا گرم :)

ب.ن 3 : تازه دارم به ماه رمضون عـادت می کنم ... یکی نیس بِش بگه آخه عزیزِ جان ... به کجا چنین شتابان ؟

ب.ن 4 : خاطـرات یک بچه بی عرضه رو خوندین ؟ :) به نظر من بهترین پرفروش ترینِ نیویورک تایمزِ :)

۹ ۲

اینجا ابلهی سخن می گوید ...

اشتباه ابلهانه ام اینه که فکر می کنم چون من منظور دار حرف نمی زنم بقیه ام منظور دار برداشت نمی کنن...

۱۳

درست همان جوری است که انتظارش را کشیده ای

پاهایت را از دسته مبل آویزان می کنی ... لیوان آب طالبی را در دست چپ و کتاب مورد علاقه ات را در دست راست نگه می داری ...و اگر بر حسب تصادف کسی بپرسد چرا last seen ات ساعت 6:09 دقیقه ی عصر دو روز پیش بوده یک دلیل قانع کننده وجود دارد "خب می دونی ؟ اینترنتمون قطع بود"


با خودت فکر می کنی ... تابستان بدون اینترنت درست همان جوری است که انتظارش را کشیده ای !


پ.ن 1 : دو روزه گوشی ام به اینترنت وصل نمی شه ... من که دارم خوش می گذرونم ولی کسی فهمید چرا اینجوری شده به منم بگه  :)

پ.ن 2 : اگه هنوز به تابستون رویایی تون نرسیدین کافیه چند روز اینترنتتون رو قطع کنین :)

پ.ن 3 : صد سال تنهایی تموم شد ... تا صفحه ی آخرش داشتم فکر می کردم چه مسخره اس ... درست لحظه ای که تموم شد تو یه جمع بندی قرار گرفت عمق خوب بودنش رو درک کردم ...

پ.ن 4 : دارم یه کتاب می خونم اسمش بیا با جغد ها درباره ی دیابت تحقیق کنیم ـه ... با دور و بریام درگیریِ شدید دارم که ببینین این یه طنز آمریکاییه نه یه کتاب علمی :)

پ.ن 5 :در این شب ها التمـــــــــاس دعا .......


۱۱ ۵

از این دوست داشتن های توافقی ...

تو مرا اندازه ی هات چاکلت غلیظِ عصر های تعطیلت دوست داشته باش....

من هم قول می دهم به اندازه ی ده ثانیه ی اول MOONLIGHT عاشقت باشم....



از این دوست داشتن های توافقی دوست داری .. دوست داشتنیِ من ؟



بی ربط نوشت 1 : اصن من در مواردی حاضرم واسه ده ثانیه اول مونلایت جونم رو هم فدا کنم :|

ب.ن 2 : دانشگاه دو روز پیش تموم شد ... وقتی تموم شد من حس کردم اندازه ی هفتاد سال خسته ام ... حــالـا حس می کنم به اندازه صد سال تنهایی حوصله ام سر رفته :| .....

ب.ن 3 : راستی دارم صد سال تنهایی می خونم .... خوندین ؟! (با اون استیکره که دستش زیر چونشه (به قول پریا ) )

۱۲ ۵

می رسد بانو.... می رسد آن روز

یک روز می رسد بانو............

یک روز که بیدار می شوی ....

آبی اتاقت را می بینی و لبخند می زنی .... از آن لبخند ها که چال گونه ات را می کشد به رخ آینه...

یک روز که از همان ابتدایش می فهمی که هیچکـــــــــــس ....هیچـکــــــــس ... به اندازه ی خودت مهم نیست...

مهمان نمی آید...

اما تو پیراهن صورتی ات را می پوشی ....

مهمان نمی آید اما تو رژت را محکم تر روی لب هایت می کشی ..........

فنجان های طرح دارت را از آن ته مَه های کابینت بیرون می آوری ...

چای را 12 دقیقه دم می کنی .......

الهه ی ناز را به تیغ تیـز گرامافون می سپاری ...

و لبخند می زنی .................

چون فهمیده ای هیچکس به اندازه ی خودت مهم نیست....


یک روز که امیدوارم چندان برایت دور نباشد می رسد بـانو......

۱۰ ۵
هر کی می نویسه، نویسنده نیس...شاید یکی باشه، ، ،مثه من....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان