می فهمم ! ...

می فهمم عزیز دلم ...

مثل نقش میخِ تابلوی تذهیب روی دیوار ...

یا مقدمه ی ناشرِ کتاب نوبل گرفته ...

یا نقش چوبِ بستیِ شاه توتیِ مورد علـاقه ...


تو هیچوقت نکته ی اصلی نبوده ای ...

اما اگر نبودی ... هیچوقت نکته ی اصلی ای نبود ...


می فهمم ...

حس مهجور مانده ها ، در تاریخ ...


پ.ن : بعضی آدم ها را در زندگی قدر بدانیم :)


بی ربط نوشت 1 : چرا قسمت بازدید کننده های من قاطی کرده ؟! دیشب رو 30 و خورده ای بود نیم ساعت رفتم اومدم شده بود 90 :|

مشکل منه؟ یا شما ام اینجوری شدین ؟!

ب.ن 2 : حالم خوبه دی دی دین دین :)




۸ ۳

می رسد بانو.... می رسد آن روز

یک روز می رسد بانو............

یک روز که بیدار می شوی ....

آبی اتاقت را می بینی و لبخند می زنی .... از آن لبخند ها که چال گونه ات را می کشد به رخ آینه...

یک روز که از همان ابتدایش می فهمی که هیچکـــــــــــس ....هیچـکــــــــس ... به اندازه ی خودت مهم نیست...

مهمان نمی آید...

اما تو پیراهن صورتی ات را می پوشی ....

مهمان نمی آید اما تو رژت را محکم تر روی لب هایت می کشی ..........

فنجان های طرح دارت را از آن ته مَه های کابینت بیرون می آوری ...

چای را 12 دقیقه دم می کنی .......

الهه ی ناز را به تیغ تیـز گرامافون می سپاری ...

و لبخند می زنی .................

چون فهمیده ای هیچکس به اندازه ی خودت مهم نیست....


یک روز که امیدوارم چندان برایت دور نباشد می رسد بـانو......

۱۰ ۶

این بی شعوریِ متعلق به خودم ...

من این بی شعوریِ متعلق به خودم را عجـــــــیب دوست دارم ...

من این بی شعوری را نه از کسی به ارث برده ام ...نه از کسی خریده ام ...

خودم ساختمش و صاحب امتیـازش هم خودم بوده ام ... مالیاتی هم برایش تعلق نمی گیرد ...

من این بی شعوریِ متعلق به خودم را ترجیح می دهم به شعوری که به زور به خوردِ ذهن خالـی ام بدهند ...

من ...این خودِ بی شعور را ترجیح می دهم به جماعتی که حتی شعـورشان هم مال خودشان نیست ...

جـــــــــــــــــــماعت ...

من جرئت می کنم ...

بی شعور حقیقی باشم..

مدلِ خودم ...انحصارا خودم ..

من از تظـاهر به فهمیدن و درک کردن بیزارم ...

من از این تظاهر ها...از این دورویی ها ..دروغ ها ...بـــــــــــــیـزارم ..





پ.ن :یاد بگیریم خودمون باشیم ...........................

۱۱ ۳

تفکراتم به خاطر تو پروانه نمی شوند ...

پیله های مغزم را باز کردم تا افکارم را نشانت دهم ...
مشتی کرم مانده اند و دارند تنم را می خورند...
لعنتیِ عزیز من ...تفکراتم به خاطر تو پروانه نمی شوند ...




پ.ن:چه اصراریه به کسی ثابت کنیم حق با ماست و ما درست می گیم ؟!

بذارین هر کس عقاید خودش رو داشته باشه ...
۶ ۵

اما تو خوب باش ....

اهمیتی ندارد بگذار هر چه می خواهند بگویند...

این جماعت به تو می نگرند تا عیب هایت را پیدا کنند...

خیالب راحت باشد....هیچکس دنبال حسن هایت نیست...هیچکس از تو به خاطر خوب بودنت  تشکر نمی کند ...

هیچکس جواب لبخندت را نمی دهد ...نصفشان فکر می کنند داری مخ نداشته شان را می زنی ...نصف دیگر فکر می کنند شیرین می زنی ...

اخم کن...فکر می کنند ارث پدرت را از جیب های خالی شان طلب داری ...فکر می کنند مشکل خانوادگی داری ...

تو مهربان باش...همه فکر می کنند منظوری از مهربانی ات داری ...

تو نامهربان باش ...همه فکر می کنند قلبی در سینه نداری ....

اهمیتی ندارد..............

بگذار هر که هر چه می خواهد بگوید....

بگذار حداقل در نظر یک نفر...در نظر خودت ...آنی باشی که همیشه می خواستی باشی ...

آن ها خوبی را نمی بینند ...آن ها لبخندت را...مهربانی ات را اشتباه ترجمه می کنند...

امـــــا تو خوب باش ...تو لبخند بزن...تو مهربان باش...



تو همان خوبی باش که همیشه می خواستی باشی ....






پ.ن:بیاین از الان تا آخر شب به نظر بقیه در مورد خودمون اهمیت ندیم ...بیاین این چند ساعت رو واسه خودمون زندگی کنیم ......بیاین این چند ساعت رو نگران قضاوت شدن نباشیم


۶ ۰

برگشتن به جایی که کسی منتظرت نیست حماقت است...

گاهی اینکه کسی خانه منتظرت نباشد خوب است...

این هوای پاییزی خوب است...

صدای خش خش برگ ها زیر پا ؛خوب است....

قدم زدن روی این برگ های بی جان توی این هوای پاییزی وقتی کسی منتظرت نیست خوب است...

خوب قدم بزن ....

اصلـا برنگرد ...

برگشتن به جایی که کسی منتظرت نیست حماقت است ...

قدم بزن...

انقدر قدم بزن تا شب قبل از خواب نای فکر کردن به عمق تنهایی ات را نداشته باشی ...

این بار را خوب قدم بزن...




پ.ن1:امروز امتحان میان ترم دادیم (ازین جهت نیازمند استراحت بســــــیـــآر)

پ.ن2:اون متن مسخرهه که واسه استادمون فرستادم جزو 4 متن اول کلاس شد ....من با ناامیدی فرستاده بودم ..

پ.ن3:بعضی از دوست ها خیلـــــــــــــــی خوبن...خیلی ...نمی گن این 2-3 ساعت رو بیکاریم ...بیا بریم خوابگاه ....هیچی نمی گن ...تعارف نمی کنن .....اما تو باهشون می ری خوابگاه...

پ.ن4:امـــــروز تو خوابگاه پیش دوستم تایتانیک رو دیدم...واسه اولین بار دیدمش !!!!!! یعنی قبلنم دیده بودم اما تو تلویزیون....همه منتظر بودن تهش گریه کنم ...اما من تهش اینجوری بود :| حقش بود =)

۳ ۰

آدم با آدم ها هم احساس تنهایی دارد...

احساس تنهایی شاخ و دم ندارد... 

گاهی همین طور احساس تنهایی داری... 

در کنار خانواده ات، دوستانت.... کسانی که دوستشان داری... دوستت دارند...

احساس تنهایی داری...

آدم با آدم ها هم احساس تنهایی دارد...


۳ ۱
هر کی می نویسه، نویسنده نیس...شاید یکی باشه، ، ،مثه من....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان