من که نه...


خانه را به آتش کشیده بود... آخرین متن منتشر شده اش را پیدا کردند :


بیا و دوباره انگشتت را به تن آینه بکش

چین های دامن فیروزه ایت را صاف کن

قوری را به بینی ات نزدیک کن و عطر چای آلبالو را نفس بکش

فنجان کریستال را بین انگشت هایت بچرخان

و مجله ی روی میز را برای هزارمین بار ورق بزن


من که نه...

اما این بی شرف ها هوای فراموشیت به سرشان زده...



۱۵

چقـدر زمان لـازم است ؟


چقدر طول می کشد این فراموش کردن ؟

شنیده ام کمی زمان همه چیز را حل می کند ...

خاطرات را چه ؟ خاطرات را هم در خودش حل می کند ؟

منحنیِ لبخندش در ذهن لعنتی ام ...

صدایش که چسبیده به حلزونیِ گوشم را چطور ؟ آن را هم حل می کند ؟


این بغض که در گلویم جا خوش کرده را چه ؟ می شود بگویید این یکی را زودتر حل کند ؟ قصدش خفگی است انگار...


 

این حال بد کلـافه ام کرده ... بگویید زودتر تمامش کند ...



اصلـا می شود بگویید خندیدن ... خوشحال بودن ... دوباره لبخند زدن ... چقدر زمان می خواهد ؟



ب.ن :چقدر حال من خوب نبود تو این چند روز :( الـان بهترم :)

ب.ن 2 :شما خوبین ؟!

ب.ن 3 :چه خبره که الـان اومدم 17 نفر on بودن تو وبلـاگ ؟ باز بیان قاطی کرده ؟

ب.ن 4 :راستی 300 روزگی ذهن خالی من مبارک و فـلـان :) :) :)

۱۱ ۴

اما باید مواظب بود....

ترک کردن همیشه خیلـــــــــی باکلاس است....

اینکه چمدان چرمی ات برداری و وسایلت را با آرامش داخلش بگذاری و بـروی...

همه چیز هایی که دوست داری را برداری و بروی ....مثلا لیوان میکی موس ات.... قاب عکس خانوادگی ات...شال گردن دست بافتت...


اما باید مواظب بود.....


باید مواظب باشی که بعضی چیز ها را اصلـا جا نگذاری ..... مثلـا یادت.....خاطراتت .... عطرت ....عکس های دونفری تان....


باید مطمئن شد که همه ی این ها را هم قبل از رفتنت تا کردی و توی چمدانت گذاشتی....



این ها اگر بمانند.............. نابود می کنند....نابود ...می دانی ؟!

۱۴ ۲

با این خاطرات لعنتی چه کنیم ؟!

شاید زمـــــان تمام چیزی است که به آن نیـاز داریم ...

شاید روزی همه چـیز حل شود ...

همه درد ها تمـام می شوند نه؟!

اما با رد زخم هایمان چه کنیم ؟!

همه ی گریه ها تمام می شوند نه ؟!

اما با رد اشک هایمان چه کنیم ؟!

این لحظه های بد می گذرند نه؟!

اما با خاطرات چه کنیم ؟!

با این خاطرات لعنتی چه کنیم ؟!

با عکس های توی آلبوم ...با تمام خیابان های فتح شده ... با تمام نفس هایی که کنار هم کشیدیم ...

با تمام این خاطرات چه کنیم ؟!



۸ ۶

می شود با یک خاطره خودکشی کنی ...

گاهی می شود گوشه ی اتاقت نشسته و صامت خودکشی کنی ...

می شود با یک آهنگ ....یک شعر ...یک متن ....می شود با یک خاطره خودکشی کنی ...

می شود با نبودن کسی که همیشه بود خودکشی کنی ...


می خواهم خود کشی کنم...

با the shape of my heart ....با رسول یونان...هومن شریفی ...می خواهم با خاطره هایم خودکشی کنم ...

تصمیم گرفته ام وقتی sting تکرار می کند That's not the shape, the shape of my heart جان بدهم....

آهنگ بی معنی ای برای خودکشی به نظر می رسد ..

اما فقط خودم می دانم که خاطره ها ساخته شده با این آهنگ ...

 بخوانم : "دیگر چه فرقی می کند باشی یا نباشی ...من با تو زندگی می کنم " و جان بــدهم ...




پ.ن :بیکاری یعنی فاصله ی بین دو امتحان (گفته شده توسط من :))) )

۸ ۱

من دلم نمی خواهد بدون تو زندگی کردن را یاد بگیرم...



من دلم نمی خواهد بدون تو زندگی کردن را یاد بگیرم ....

می شود این بار را به خاطر من ...به خاطر تمام این مدت که زندگی مان در هم گره خورده بود ...به خاطر تمام مدتی که بدون هم زندگی خواهیم کرد...برگردی ؟!

می شود این بار را به خاطر من ببخشی ؟!

می شود این بار را خوب شوی ؟!

می شود این بار را طوری وانمود کنی که انگار هیچوقت دل یکدیگر را نشکسته ایم ؟!

می شود برگردی ؟!






پ.ن1:امروز یه میان ترمو با موفقیت کنسل کردیم :)))

پ.ن2:انقدر با تلفن حرف زدم که دستم از ناحیه ی آرنج به پایین حس نمی شد :))


۱۳ ۲

غریبه های امروزت دوستان دیروزت بودند...

آدم ها عوض می شوند... 

از کسی که فکر می کنی می شناسی تبدیل به کسی می شوندکه زمانی می شناختی... 

دوست هایی که خاطراتت را با آن ها ساختی تبدیل به غریبه هایی می شوند که اگر در خیابان ببینی شان از کنارشان رد می شوی... 

از کنارت می گذرند

 بدون اینکه در نظر خاک گرفته شان حتی آشنا باشی... 

آدم ها عوض می شوند... 

آدم های دیگر عوضشان می کنند... 

عوضی شان می کنند... 

دیگر نمی شناسی شان.... 

غریبه های امروزت دوستان دیروزت بودند.... 

۳ ۰
هر کی می نویسه، نویسنده نیس...شاید یکی باشه، ، ،مثه من....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان