حیف که سکوت به اندازه ی واژه تامل برانگیز نیست...


اصن همیشه که نباید با حرف زدنم بقیه رو به فکر بندازم....

گاهی با حرف نزدنم این کارُ می کنم... می دونی ؟ 

:)


+ چند وقته سرم زیادی شلوغ بود :|  (ببخشید که ستاره هاتون روشن مونده :(

خدایا آرامش ذهنم آرزوســـــــت :((


+ امروز چار تا کلاس داشتم به چار زبان مختلف :|

بعــلـه آلمانی شروع کردم :|

آخه منو چه به این کارا ؟ :|

(ولی یه حس شاخی داره که نگوووو :)))


+ دیدین بعضی وقتا یه تیکه از یه آهنگی میاد تو ذهن ؟ 

یه تیکه از یه پاکت میاد تو ذهنم :| 

Smoking Kills





۹ ۵

این فصل را فقط باید رد کرد...


من زمستان را بلد نیستم...


این برفی که نیامدن را یاد گرفته...

یا لباس های بافتنی که با این هوا به تن چوب لباسی خوش تر می آیند تا من...

پکیج که همیشه خاموش است و دلم که لک زده برای چسباندن انگشت های پایم به آن بخاریِ سبز قدیمی مان...

بوت ها در کمد فراموش شدند... چه خوب که جفت اند... که اگر نبودن با غم تنهایی آن ها چه می کردم در این گرما‌ ؟‌

جمشید فقط به نارنگی و نارنجی پاییز و عدس سبزه ی سفره هفت سین کار داشت و با زمستان خاطره نساخته بود که دستهایمان را بیاندازیم توی جیب هایمان و هندزفری را تو گوشهایمان و قدم بزنیم این کوچه ها را...

هوا که بس ناجوانمردانه سرد نیست و شعرهای اخوان روی دستش مانده...


من زمستان را بلد نیستم...

گذران زمستان بدون برف و لباس های بافتنی و بخاری و رادیو چهرازی را بلد نیستم...


آن دکمه skip روی کنترل DVD را دیده ای ؟

یکی از آن ها برای سال می خواهم...

این فصل را فقط باید رد کرد...


بی ربط نوشت : چرا انقد من حرف واسه گفتن ندارم -__-

ب.ن ۲ : چرا من انقد چرت می گم ؟

ب.ن ۳ : چرا تو این تعطیلات آدم به هیچکاری نمی رسه ؟





۱۱ ۵

واژه کم است برای جوابش...

می گوید : 

" تو مثه البر کامویی ... حالمو خوب می کنی... "

چیزی نمی گویم 

فقط دلم کمی زیادی قنج می رود 


عزیزم 

به روش خودت دوستم داشته باش !


۱۳

هذیـان !


دلم هی می گیرد...

هی باز می شود...


خاله خانم می گفت ما را عنتر و منتر خودش کرده این دل ...

.

.

.

دلم را می گیرم ...

به مسخرگی خودم و زندگی ام می خندم...



بی ربط نوشت : ینی الان قیافه خودمم پوکرِ :|

حالا من گاهی یه چیزایی می نویسم... شما گاهی نخونین -_____-


ب.ن ۲ : امتحانام تموم شد :) ... همین امروز ساعت ۴ بعدازظهر ... انقدر از عصری اون ایموجی عینک داره رو فرستادم با فحش و لگد فرستادنم پی کارم ...

گفتم یه دورم بیام اینجا پز بدم :)


ب.ن ۳ : شما ام قرار بوده همه کاراتونو تو تعطیلـات بین دو ترم انجام بدین ؟ یا فقط من اینطوریم ? :|

(فهمیدم این تعطیلات تعطیلاتی که می گن یه هفته بیشتر نیس... از عصری تو شوک احساسی ام :| )


ب.ن ۴ : یه چیزی هست به نام اِکوت... همون listening خودمونه :) .... استاد اونو گذاشته بود واسه ۵ دقیقه آخر گوش کنیم ... وسط امتحان یهو گفت : می بینم بعضیاتون بس که درس خوندین اکوتم زدین :)

ینی امتحان در این حد شانسی بود ! دیگه سوال مطرح نبود اصن :)‌ ...


ب.ن ۵ : راستــــــــــــــــــــــــی !! من یه مدت نبودم... می شه چندتا وبلاگ خوب بهم معرفی کنین؟‌ :)

همه دوستایی که خوب می نوشتن و می شناختم رفتن :) ... حس می کنم عین اصحاب کهف یهو از غار اومدم بیرون :|




۱۰ ۹

دارم می گویم که...


مثل بازیگر نقش اولی که می داند تهِ داستان با 7 گلوله به قتل می رسد...

با این وجود

کل 100 دقیقه را سیگار می کشد و با تماشاچیان از نقشه هایش برای فتح کشورها می گوید...


من در این حد به آینده اعتقاد ندارم................


۸

گفتم، گفتی، نگفت .....


گفتیم یکی باشه:

موهاش فرفری باشه... بلند باشه... محکم ببندشون...

تو زیر گذر مترو گیتار بزنه... بخونه" I'm not a man of too many faces " ...

یکی که ماشین نداشته باشه... کل شهرُ بات پیاده بیاد... سیگار بکشه... سیگار بکشه... هــــی سیگار بکشه...

بش بگی سرده... کاپشنوتو بده من... بخنده بت... بگه : در اون حد جنتلمن به نظر می رسم؟


گفتم خاک بر سر ما ... که تهِ آرزومون همچین کسی باشه... بعد ما تهِ آرزو های اونم نباشیم...


گفتی ما تهِ آرزوهای هیشکی نیستیم...

استیکر دادی دلبر یه اینقد به فکر ما نباشد، انصافانه است؟


+بر اساس یک مکالمه واقعی :|


بی ربط نوشت : مهران مدیری می گه مهمان داریم چه مهمانی... من می گم : حمید لولایی...

هر هفته همین کارُ می کنم... اگه یه مسابقه ی حدس زنیِ بازیگرا بود من تا الان مدال جهانی گرفته بودم -__-


ب.ن ۲ : فونوتیک خر است... بحثم نداریم -___-

ترم اول بود یه دیکشنری گرفتم1198 صفحه! ... تو خوابم نمی دیدم تو عصر تکنولوژی مجبورشم اونو دستم بگیرم ورق بزنم -___-

 فونوتیک همچین کابوسیو به حقیقت پیوستوند :|


ب.ن ۳ : می گه چرا این بچه های کلاس انقد درس می خونن... می گم این چار سال واسه ما ام می گذره واسه اونام می گذره... این وسط اونی که بیشتر خاطره ساخته برنده اس ....

(خلـاصه اش اینه که درس نخونی مونو با چار تا جمله قشنگ کادو پیچ می کنیم :)




۱۰ ۱۱

هیچوقت هم نفهمید...


چمدان چهارخانه

حوله کوچک مسافرتی

بلیط قطار ساعت ۴ بعد از ظهر و

کتاب جیبی او را به آتش کشیده بود...


بعد رژش را محکم تر روی لب هایش کشیده بود

لبخندش را دلنشین تر کرده بود

 و قهوه را آن مدلی که او دوست داشت درست کرده بود...


آن موقع هنوز نمی دانست : رفتن وسیله و ماندن دلیل نمی خواهد...




بی ربط نوشت : ببخشید که چند وقته همش فاز عشق و عاشقی میاد ;)

ب.ن ۲ : قالب جدید چشمای عزیزتونو اذیت که نمی کنه ؟ نه ؟ (آخه خودم خیلی دوستش دارم :)

ب.ن ۳ : وااای و ای امان از امتحانی که دو روز دیگه باشه و تو حتی جزوه شو هم نداشته باشی -___-

۸ ۷

من که نه...


خانه را به آتش کشیده بود... آخرین متن منتشر شده اش را پیدا کردند :


بیا و دوباره انگشتت را به تن آینه بکش

چین های دامن فیروزه ایت را صاف کن

قوری را به بینی ات نزدیک کن و عطر چای آلبالو را نفس بکش

فنجان کریستال را بین انگشت هایت بچرخان

و مجله ی روی میز را برای هزارمین بار ورق بزن


من که نه...

اما این بی شرف ها هوای فراموشیت به سرشان زده...



۱۵

متنی که هیچوقت قسمت نشد...


تو دروغ گفته بودی...

من باور کرده بودم...


مـا ، ...

هردو به یک اندازه جنایتکار بودیم...




بی ربط نوشت : تو یکی از آهنگای زدبازی که یادم نیست کدوم -____- می گفت من اومدم خوب شم اما قسمت نشد ..........

حکایت این چند وقت من که می خوام خوب بنویسم ، اما نمی شه -____-


ب.ن ۲ : هوا زیادی لعنتـی شده... فقط باید دستاتو بزنی تو جیبات... راه بری ... راه بری... راه بری... و ناامجو گوش بدی ... که ‹پس هوا را از من بگیر خنده ات را نه›


ب.ن ۳ :ووز اَل بیَن مز امـــی ؟!


۱۱ ۸

صَــــدٌمیـــش :)


انقدر نگفته هست

که به گفتن نمی رسیم ....




بی ربط نوشت: امتحانا شروع شده و منم که در این مدت بیکارترینم -ـــ-

واسه درس خواندن متونمون بیگانه آلبر کامو رو خوندیم... من فهمیدم به هیــــــچ عنـــــوان جنبه اگزیستانسیالیسم ندارم .... نه اینکه یهویی به طرز غیرقابل باوری تغییر کرده باشمـــا... فقط خیلی مٍلو  رو ناخودآگاهم تاثیر گذاشته -ــ- به یه مقطع عجیبی از پوچی رسیدم-ـــ-


ب.ن۲ : یه مدت لپتاپم خراب شد... انقدر بچه ی درس خون و با فرهنگی شدم :) تو همون یه هفته ای که نبود چند تا کتاب خوندم :) .........


ب.ن۳ : همیشه فکر می کردم صدمین پست قرار چیز خاصی باشه :) ....

بهانه ای بود برای با هم بودن (در این حد شعاری :)


و اینکه در آخر : گرچه این عاشق شدن های زمینی خوب نیست...

                     اتفاق است و میافتد دل که سنگ و چوب نیست...


(خیلــی بی ربطِ خودمم فهمیدم :)


آخر شب بود و هذیان های به وبلـاگ پاشیده من -ـــ-

زیاد جدیم نگیرین...

خودمم نمی گیرم...


۹ ۴
هر کی می نویسه، نویسنده نیس...شاید یکی باشه، ، ،مثه من....
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان